تبليغاتX
فانوس دریایی

فانوس دریایی

عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن

امروز و فردا

امروز:

 روزه عرفه است

و فردا:

عید قربان

 این روز و عید عزیز و مبارک را به همه ی شما عزیزان تبریک می گویم و امیدوارم که همیشه شاد/عاشق و سلامت باشید 

الان قبل دعای عرفه است داره شروع می شه برم بخونم  

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:21  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

 

این برای توا بخونش رمزش مثل قبلی هاست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:29  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا 

درد گنگ

شدم عین این روح ها!شب و صبح ندارم نشستم نقشه می کشم ۳-۴ ساعت دیگه هم کلاس دارم باید نقشه ها تمام بشه خدا بگم چه کارت نکنه استاد آخه برای یه هفته چقدر تکلیف؟ تازه می خواد امروز یکی بده به عنوان امتحان میان ترم خدااااااا!یه رحمی کن!

مدتی بود دلم عجیب اهنگ های اصفهانی رومی خواست داشتم ولی نمی دونستم تو کدوم فایل کامپیوترم گذاشتم تا اینکه شانسی پیداشون کردم خیلی برام جالب بود چند روز قبل ترش همش یکی از اهنگهاش مدام به ذهنم میومد و زمزمه می کردم بخصوص این قسمت: نمی دانم چه می خواهم بگویم /زبانم در دهان باز بسته است

داشتم نقشه می کشیدم که رسید به همین اهنگ دقیق که گوش دادم دیدم عجب درون من حال خودشو آن روزها فریاد می زده انگار از من یه جورایی جدا بوده و داشته می گفته که توش چه خبره

متن آهنگ درد گنگ از محمد اصفهانی:

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

منبع:http://www.semahal.net/song/17204.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 4:31  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

 هر چند که هنوز پایم ولی باید برم سراغ کارهام وگرنه بیچارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:33  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

حکایت های طنز و اموزنده

لطیفه خدا ناظر نیست !!

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند.

سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود:

فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود.

یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

حکایت همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس

چهار نفر بودند بنامهای همه كس-یك كس-هر كس و هیچ كس

یك كار مهم وجود داشت كه میبایست انجام می شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.

همه كس میدونست كه یك كسی آن را انجام خواهد داد.

هر كسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ كس آن را انجام نداد.

یك كسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینكه این وظیفه همه كس بود.

همه كس فكر میكرد هر كسی نمیتواند آن را انجام دهد اما هیچ كس نفهمید كه هر كسی آن را انجام نخواهد داد.

سرانجام این شد كه همه كس یك كسی را برای كاری كه هر كسی نمی توانست انجام دهد و هیچ كس انجام نداد سرزنش كرد.

بحث حضرت یونس و جواب دندان شکن کودک

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه  پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

 حکایت جذاب آقا محمد خان و شکایت شاکی

در زمان آقا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکايت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختيار پسر برادر شماست.
گفت : پس به شيراز برو.
او گفت : شيراز هم در اختيار خواهر زاده شماست.
گفت : پس به تبريز برو.
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.
صدر اعظم بلند شد و با عصبانيت فرياد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.

عکس یادگاری

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.

معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و

بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:27  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

خواستم دیگه امروز آپ نکنم ولی الان نمی تونم شیطنتم گرفته!

وقتی پسرا دور هم خلوت میکنند چی میگن؟؟!!

 - بدبخت حسین دلت بسوزه همون دختری که به تو پا نمیداد من رفتم شمارشو گرفتم

- وای پسر ! این دختره دانشجو که توی کلاس ماست رو دیدین عجب هیكلی داره !

- من بدجوری عاشقش شدم . اگه این خوشکله با من دوست بشه من همه ی دوست دخترهام رو کنار میگذارم .

- ...ها ! حوصله مون سر رفت ! دو تا ...شعر بگین تا بخندیم !

- یک سی دی توپسی گیرم اومده که خیلی باحاله . جدیدترین شوی جنی فر لوپر و شکیراست .

- بچه ها این دختره رو دیدین که مانتو صورتی میپوشه و یه عینک آفتابی هم میزنه . وقتی هم که توی دانشگاه را میره هیچکی رو تحویل نمیگیره . باید حالشو بگیریم ....بهش!

- ما اینیم دیگه بالاخره شماره رو دادیم به دختره فقط دنبال خونه خالی میگردیم .

- بچه ها من میخونم شماها دست بزنید ... توی کوچمون دختره قد بلنده ...

- بر و بچ جاتون خالی امروز رفتیم کافی نت یه رومی رو به گند کشیدیم

-دیشب جاتون خالی.مامانم اینا نبودن یه غذای توپ!!! درست كردم.فقط یه كم زیادی رو گاز موند كه اونم مهم نیست.نمیدونید ته دیگ تخم مرغ چه خوشمزه هست! 
 

وقتی دخترا دور هم خلوت میکنن چی میگن ؟؟؟

- مهشید دیشب دوست پسرت بهت زنگ زد ؟/ نه یه هفته هست بی محلی میکنه / تودلش میگه/ خاک تو سرت آخه خودم مخشو زدم

- راستی یه پسره ای هست بدجورمایه داره هر کاری میکنم بی محلی میکنه / سعی کن جلوش تو جمع خود شیرینی کنی شاید خوشش بیاد
- همه دخترای فامیلمون ازدواج کردن فقط من موندم چی کار کنم آخه / خب خاک توی اون سرت تو هم مثل ما خودتو بند یکی از همین پسرای دانشکده کن دیگه

- راستی دیشب تو مهمونی هانیه خاک تو سر لباسهای مد پارسال رو تنش کرد ه بود کلی بهش خندیدیم / بر عکس دوست پسرش اینقدر ماهه حیف اون پسر واسه اون کاش ماله من بود

- راستی الهه قرار بود گلچین کامل کارهای گلزار رو واسم بیاری چی شد؟ / آخ الهی که من قربونش بشم . تا دو روز دیگه میاد دستم

- الان هیچی دیگه نداری / چرا کلیپ ها و عکس های حسین تهی رو رو DVD دارم میخوای؟ / جون الهه راست میگی بده من

- راستی کامران هومن جدید ندادن ؟/ نه فعلاً

- اینها همه رو ول کنید دعا کنید مخ اون بچه مایه دار بزنم نونم تو روغنه /چرا مگه‌؟ / دیونه حداقل یه کارت شارژ رو که برام میخره/ بعدشم اگه خودمو بتونم واسه همیشه بهش بندازم که فوق العادست

 دیشب بابام خواستگارم رو رد کرد Sad Sad / چرا ؟ / اونا مهریه رو قبول نکردن بابام هم گفت نه اصلاً فکر من نیستند Crying or Very sad Crying or Very sad / آخه با خودشون نگفتن الان دیگه شوهر پیدا نمیشه ؟ چقدر بی فکرن ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:23  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

تصمیم

الان داشتم با خودم فکر می کردم دیدم مامانم شاید اینطوری در حق من لطف کرده باشه ولی در هر صورت به حال من و تصمیمم فرقی نکرد فقط تا ان موقع حداقل روزی یک بار و با هم حرف می زدیم ولی الان تمام خبر داشتنمون از هم شده همین یه مطلب نوشتنمون تو وبلاگ ها! در هر صورت من به مصطفی وفادار موندم باخودم فکر کردم چند حالت وجود داره:

۱)اصلا از اول قول ندی!

۲)قول بدی ولی سست باشه

۳)قول بدی سست نباشه ولی به جاهای باریک که رسید بشکنی

۴)قول بدی سست هم نباشه تو جاهای باریک هم نشکنی محکم محکم تا اخرین لحظه

بهترین و نشانده ی ارزش های انسانی هم مورد (۴)

اما همین مورد (۴)هم یک حد و مرزی داره تا جایی باید بهش عمل کرد که وجدان و عدالت زیر پا گذاشته نشه منم با خودم فکر کردم تا کی در مورد قول خودم و مصطفی می شه حساب کرد و اینها زیر پا گذاشته نمی شه من نمی تونم تا بی نهایت بمونم نه اینکه خودم نخوام اصلا کلا از هیچ جهتی نمی شه برای همینم تصمیم گرفتم دیگه نهایتش تا پایان دوره ی لیسانسم منتظرش بمونم فکر می کنم ۲ سال انتظار دیگه واقعا کافی باشه برای اینکه چه من بتونم اطرافیانم را بفرستم دنبال نخود سیاه هم ان خودشو به یه شرایط مطلوبی برسونه

این هم از پست های امروز تا پست بعد    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:40  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

کل کل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب

 ”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 

عشق هم عشق پیری . انشالله تا اونوقت نمیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:26  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

الان: می نویسم و گوش می دم

من از پشت شب های بی خاطره

من از پشت زندان غم امدم

من از ارزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان غم امدم

تو تعبیر رویای نادیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک اسمان بخشش بی طلب

تو بر خاک تردید باریده ای

تو یک خانه در کوچه ی زندگی

تو یک کوچه در شهر ازادگی

تو یک شهر در سرزمین حضور

تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

خواننده:محمد اصفهانی

-------------------------------------------------------------------------------

خدایا چقدر دلم گرفته خیلی خستم

چقدر دلم می خواد الان شیراز و کنار مقبره ی حافظ بودم

چرا انقدر فکر می کنم نزدیک عید و سال تحویله؟

خدایا خدایا خدایا ای خدای من

دل چگونه کالاییست که تو شکسته ی ان را خریداری؟

یک ساعت پیش دلم می خواست بشکنه صدات کردم گفتم خدایا نذار خودت نگهش دار که نشکنه

خدایا مگه چه خبره چیه که مثل مادری که کودکشو به اغوشه خودش فرا می خونه منو و دلم را صدا می کنی و می گی بیا پیش خودم خدایا مگه چیه که می خوای به اغوشت بیام؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:28  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  | 

تورا من چشم در راهم....

نمی دونم چی شد ولی یکدفعه شروع کردم به زمزمه کردن این شعر:

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران

خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:26  توسط آنقدرهام مهم نیست فکر کن یه بنده خدا  |